نویسنده : انی کاظمی
اینجا یکی از روستاهای کوچک ایران است، با آب و هوایی کوهستانی.
مردم هنوز بوی قدیم میدهند. برف که می بارد هوا سرد و خشک است، شب ها از شدت سرما، نه آدمی پیدا می شود ماشینی. روز ها، همه چیز یخ زده است. ماشینها به سختی روشن می شوند. از خانه که بیرون می روی، تمام صورتت را هم که بپوشانی، چشمهایت در سرما خواهند ماند. صدا، صدای پیچش باد است و زوزه ی گرگها، درست مثل فیلم ها. راه که میروی باید حواست را جمع کنی. هیچ بعید نیست گرگی کمین کرده یا یک جوجه تیغی با تیغ های ۲۰ سانتی، زیر برف آماده پرتاب تیغ هایش باشد و تو ندانی. شب ها گرگ ها برایت لالایی می خوانند. لالایی گرگها گاهی البته خواب را از چشمانت می رباید. صبح ها با صدای پارس سگ ها بیدار می شوی. گوشت خوک نمی خوری ولی باید چند خوک بکشی تا جانت حفظ شود. سگ نجس است ولی برای نگهداری تمام سرمایه ات یعنی گوسفندان باید به آن هم تن بدهی. تَنَت ضعیف است ولی زندگی سخت این جا، تو را خواهد ساخت. برف که می بارد اغلب می گویی کاش دیروز آب ذخیره کرده بودم. جنوبی ها از گرما می سوزند و تو از سرما. دست هایت سفت و سخت خواهند شد و گونه هایت گلگون. باید بدانی اگر اِمروز مریض شوی، فردا گرسنه خواهی بود. اینجا، این چنین است.

اینجا بیشتر مردم ماشین ندارند، پیاده روی می کنند. پیرزن نود ساله ای را می شناسم که هنوز گوشه گوشه ی روستا را پیاده راه می رود و احساس خستگی نمی کند. کودکانی هستند که فاصله ی زیاد خانه تا مدرسه را با پای پیاده گز می کنند. دعواها هر چند مثل انزلی خونین نیست، ولی زیاد اتفاق میفتد. قبیله ها، با هم دشمن می شوند و القاب فکاهی برای همدیگر میگذارند.
اینجا مردم همیشه پای صندوق های رای حاضر می شوند ولی در جمع ها، بدترین ناسزاها را به حکومت و آخوندها نثار می کنند. ناسزاهایشان البته، مبنای دقیقی ندارد. گاهی دفاع می کنند، گاهی حمله. به نظر می رسد به همه ناسزا می فرستند و به مردگان درود. دید خوبی به بسیجی ها ندارند. زن های اینجا هر مُرده ای را فردی پاک و خوب قلمداد می کنند و برایش می گریند؛ اگر مُرده بدنام باشد برایش فضایل می سازند. بی بند و بار را هرگز نمی پسندند و در خود نمی پذیرند. فاحشه ها را اخراج می کنند. فرهنگ و دموکراسی معنا ندارد، مرد ها همچنان زن را یک خدمتکار می دانند و مهرورزی نسبت به زنانشان را نشانه ی انحطاط می دانند. دختران به فرمان پدر چادر می پوشند و به دستور مدرسه نماز خواندن می آموزند، کسی به دنبال فهم اسلام و کسب علم نیست، اگر هم باشد، چه بسا مورد تمسخر دیگران قرار بگیرد. اینجا هنوز سیکل، مدرک بالایی محسوب می شود و کسی که دیپلم داشته باشد، تحصیلکرده شناخته می شود. بعضی همین تحصیلات کم را هم نیمه کاره رها می کنند. معمولا درس خواندن را کار بی فایده ای می دانند. تمام زندگی اینجا سه رکن دارد : زن، کار، خانه.. و شاید بعدها در حالت های ایده آل تری بتوان ماشین را هم بدان افزود. عروسی مختلط اینجا وجود ندارد، هیچ مردی به خود اجازه نمی دهد ناموسش به عروسی مختلط برود. طاقت شایعه های فردا را ندارد. اینجا زن های همسایه عموماً جلوی درب خانه ها می نشینند و عابران و حوادث کوچه را زیر نظر می گیرند. بازار غیبت داغ است. مردها همه نوع امکانات برای خود دارند ولی زنها از اکثر آنها محروم اند. مردها اجازه دارند در عروسی ها خوب بنوشند و خدای را فراموش کنند.. ولی زنها، زیبایی چهره’شان باعث سرزنش و محدودیت است.

یک دختر اگر خواستگارهایش زیاد باشند، لابد مشکل اخلاقی دارد! اگر کسی اوضاع زندگی اش در هم باشد می گویند برایش دعا نوشته اند. اگر کسی درس بخواند اهل زندگی نبوده، بی عرضه بوده که به سوی درس رفته است. اگر کسی سیگار می کشد در واقع اِعلام می کند که: “من به بزرگسالان پیوسته ام و شایسته توجه بیشتری هستم”.
شب ها با یک بیل و یک فانوس، به آبیاری باغ می روی. توان بدنی لازم را باید داشته باشی تا بتوانی خوب بیل بزنی و آب بند ها (سد های کوچک گلی) می شکنند و آب به باغ های مردم جاری می شود. تنها، در شب با سختی بسیار باید این سدهای گلی را از نو درست کنی، خوب می دانی که هر چه خاک میریزی آب آنرا می برد و ازینها گذشته باید خاطرت باشد که صبح اول وقت باید سر کار ساختمانی و کار آزادت باشی.
اینجا روزها اما حال و هوای دیگری دارد، گاهی یک مار قرمز رنگ و زیبا نگاه تو را شیفته ی خود میکند، در حالی که از شدت ترس می لرزی ! گاهی یک خرگوش با سرعت زیادی در حال فرار است، گاهی یک لاک پشت کوچک وسط جاده خاکی به کندی عبور می کند و تو به سرش که نگاه می کنی با خود می گویی چه شباهتی به پیرمردهای متفکر دارد! گاهی یک شغال را می بینی که با یک چشم به هم زدن ناپدید می شود. گاهی صدای بلبل گونه ی گنجشکی کوهستانی تو را جذب می کند. انتظار داری در پس این صدای، پرنده ای رنگارنگ بیابی، اما به جایش گنجشک خاکستری کوهی را میبینی.. اینجا حتی پرنده ها به رنگ طبیعت اند. بز های اینجا اگر یک عینک داشته باشند، شبیه ترین فردِ به پروفسور ها هستند ! چشمان گاوها سیاه است و درین سیاهی زیبایی پنهان شده است. چشمان الاغ ها به آن زیبایی نیست. چون حشرات اطراف چشمش، زیبایی را نابود می کنند. گربه های اینجا موش نمی خورند، گربه ها هر از چند گاه کبوتر یا مرغی را شکار می کنند و بعدها پرهای مرغ پیدا می شود. مورچه همه جا هست، در اکثر خانه ها؛ مورچه ها حتی برای خود اتوبان هم دارند که گاهی با یک ردپا مسیر اتوبانشان عوض می شود.
اینجا شوخی های مردها به حکایت ها و تمثیل های ادبی می ماند و در دل هر کدام یک حکایت از بزرگان ادب کشور پنهان است که رفته رفته تحریفات در آن صورت گرفته و از اخلاق فاصله گرفته است. ضرب المثل ها بسیار زیبا و گاهی سخت کوبنده است. اینجا به ۱۱۸ نیازی نیست، برخی زنها خود از ۱۱۸ کامل تر و جامع تر هستند، سوال که بپرسی تا متراژ خانه را می گویند به این علت اینجا همچنان ۱۱۸ معنا ندارد و مخابرات فقط برای پرداخت قبوض است… راننده های اینجا همچنان بسیار بی ادب هستند، اعتراض که می کنی وسط راه نگه می دارند و می گویند مشکلی هست پیاده شو.

اینجا به غریبه ها با چشمان تعجب زده نگاه می کنند : کیست؟ از کجا آمده است؟ به کجا می رود؟ غریبه که وارد کوچه می شود صحبت های زنان کوچه قطع می شود و همه سکوت می کنند و به غریبه چشم می دوزند تا عبور کند و بعد دوباره شروع به صحبت می کنند و می گویند این که بود؟ از کجا آمده بود و به کجا می رود؟ همه به کار هم کار دارند و مدام درباره یکدیگر سخن می کنند.
اینجا مملوء از آثار گذشتگان است. من با چشمان خودم دیده ام که بچه ها با جمجمه فوتبال بازی می کردند. مردم سفال های دیرینه را نشانه وجود طلا دانسته و در آن محل سخت کند و کاو می کردند. اینجا حیوان های مختلفی وجود دارد؛ چیزی مثل خرچنگ برای بازی کودکان بد نیست، ولی شاید آنچه با روستا بیگانه است موجود بسیار تنفر انگیزی”ست که شما آنرا سوسک می نامید. مردم روستا بیش از روتیل و خرچنگ از سوسک هراس دارند. چرا که هیچ شناختی نسبت به آن ندارند.
کودکانِ اینجا همواره ماشین های مدل بالا را می بینند ولی حتی آرزوی این که یکی مثل آن را داشته باشند برایشان غیر ممکن است. کودکانِ اینجا پاکِ پاک اند و هیچ چیز جز بازی نمی دانند. وقتی یک کودک داخل ماشین می بینند زود می روند و با او بازی می کنند.. غم انگیز است اگر خانواده یک توریست، کودکِ روستای ما را کلیه دزد و نجس بداند و با آنکه کودکِ روستای ما برای بازی می رود، به سختی طردش کند..
اینجا ۲۲ بهمن نماد هیچ چیز نیست، میلاد ها و عزاداری های مذهبی نیز. ۲۲بهمن برای کاغذ بازی در مدرسه و برنامه های خنده اجرا کردن است و عاشورا نماد تعزیه و زنجیر زنی و شلوغی های لذت بخش…
بزرگترین نگرانی مردمان این دیار، سرمای شدید است که کل محصولاتشان را از بین می برد و زندگی سال آینده را دشوار می کند.اینجا هرگز نه یاد خدا می کنند، نه پیشوایان دینی. مردمان اینجا هر کدام مقداری برای ساخت مسجد می پردازند و نزد خود می گویند : ادا کردیم! – وقتی می خواهند خوب شوند نماز می خوانند، روزه میگیرند و کمی به دیگران کمک می کنند، گاهی لباس های دست دوم را به دیگران می دهند و به این ترتیب فرائضشان را انجام می دهند. اینجا عده انگشت شماری خمس می دهند.
گرچه رد پای مدرنیته و فرهنگ شهرنشینی، اندک اندک بر این دیار هم سایه می افکند، اما کودکان هنوز هم گرگم به هوا و هفت سنگ و تیله بازی را از یاد نبرده اند.
کلمات کلیدی : " شریف اباد"
۳۷ دیدگاه »
اندیشه خود را به یادگار بگذارید
- لطفاً به صورت پارسی بنویسید- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید





این هزار توی ناشناخته ی روستایی که گفته ای، چقدر آشناست. از هر سوی این شهرها چند فرسنگی به اطراف بزنیم نمونه اش هست…
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۴م, ۱۳۹۰ ۱۱:۱۸:
حتی شاید به فرسنگ هم نرسد و گوشه های شهر چنین باشد.
[پاسخ]
کاش معلمانی باشعور و با فهم به مدرسه های آنجا بروند …
اما کسی که به شهر نشینی عادت کرده ، حاضر می شود ؟
کاش کاری کنیم طرز فکر ِ کودکان ِ این روستا و همه روستا ها و مناطقی چون این روستا مثل بزرگتر هایشان نشود .
و نهایت زندگی ِ یک دختر ازدواج در عین بی سوادی با یک “آقا بالا سر” نباشد !
…
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۴م, ۱۳۹۰ ۱۳:۵۵:
دوستم، خاطرم رفت بگم، اینجا تا چند سال پیش گاهی پیش می آمد که دخترها حتی شوهر خود را ندیده راهی خانه بخت می شدند.
[پاسخ]
دخترک بارانی پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۹۰ ۰۱:۳۹:
…
بد نیست الان اضافه کنی تو متن که دیگران هم بدونند. شاید کامنتارو نخونند.
گناه دارند …
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۶م, ۱۳۹۰ ۱۰:۳۶:
آخه این برای زمان ما نیست و برای قدیم هاست! من زمان خودم رو نوشتم.
[پاسخ]
انی جان…اونقدر ها نمیتونم ادبی صحبت کنم. با زبون خودم میگم عالی بود
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۴م, ۱۳۹۰ ۱۷:۳۶:
سپاس رسول جان : )
[پاسخ]
کاش اونجا بودم و بزرگترین دغدغه زندگیم فقط سوز و سرما بود
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۴م, ۱۳۹۰ ۲۱:۳۱:
اینجا زیبا، زیبایی اش موجب دردسر میشد.
[پاسخ]
انی جان ان جا و اینجا ندارد . همه جای ایران سرای من است .
جز اکسفورد یه ۷ دیگه لینک زدم ۵ روز مانده به اخر دنیا حال اینجا کجاست ؟
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۶م, ۱۳۹۰ ۱۰:۴۷:
گفتم که بیا در مورد رنک ها همکاری کنیم!
[پاسخ]
در زیبایی متنی که نوشتین هیچ تردیدی نیست .
با وجود این که چیزهایی که نوشتین رو میشه هر کدوم رو در اطراف خودمون ببینیم ولی ای کاش می نوشتین که در مورد یه جای خاص این رو نوشتین ( و اگر اینطوره ، این روستا کجاست؟ ) یا این که منظورتون یه جای خاص نبوده
ممنون
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۶م, ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷:
منظور من روستایی بوده که اونجا زندگی کردم، و روستاهای همجواری بوده که دیدم، به عنوان روستاهای همسایه :
شهرستان ابهر ابهر – روستای شریف آباد منظور من بود.
[پاسخ]
الان خوشحالم نوشته ای ازت میخونم زندگی یه طوری شده تمرکز نوشتن داشتن اونم به این زیبایی توصیف کردن .. برای من که احتمالا تموم شده.
میفهمم شهری که توش به دنیا اومدم همین طوره، ولی مردمش امید زندگی بیشتری دارند . هنوز با چیزایی که ده سال پیش باعث شادیشون میشد شادند؛ بازار انتخاباتشون داغه دفه قبل تقلب شده بود و قرار بود کسی رای نده.. ولی هر فرهنگی(!) سرگرمیای خودشو داره..
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۶م, ۱۳۹۰ ۱۰:۳۸:
به این زیبایی
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ اسفند ۶م, ۱۳۹۰ ۱۳:۰۳:
باریککلا;)
[پاسخ]
من فقط محو چهره زیبای شما شدم
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۷م, ۱۳۹۰ ۱۳:۳۷:
چهره زیبای من ؟
[پاسخ]
توصیف دقیق و خوبی بود.
[پاسخ]
این توصیف کم و بیش شامل اکثر روستاها و شهرستانهای کوچک میشه. اما به نظرم خوبی ها و عادات پسندیده کمتر مورد توجه شما قرار گرفته تا عادات نکوهیده و ناپسند. به هرحال ذوق و طبع لطیفی دارید در نوشتن.
موفق باشید
[پاسخ]
سلام امیدوارم خوب باشید
خسته نباشیدعالی بود
ازتون میخواستم اگه میشه عنوان آثاردکترشریعتی روبرام بفرستیداگه میشه به ایمیلم؛ ممنون ازلطفتون موفق بیاشید
[پاسخ]
بله چهره زیبای شما.مگه اشکالی داره. یک عمر تعریف و تمجید از دیگران در مورد چهره ام شنیدم و دم نزدم ها لا یکی هم پیدا شد که من از او تعریف کنم.
[پاسخ]
شباهت های زیاد و درد ناکی رو با شما حس میکنم.درد عمیق فلسفی و شباحت ظاهری چهره. که ای کاش هیچ یک از این دو را نداشتم و یک انسان دیگر بودم
[پاسخ]
؛ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹م, ۱۳۹۰ ۰۳:۰۴:
به نظر نمیرسه شباهت داشته باشید!
به جز املای ح
[پاسخ]
باور نمیکنید تصویری از خود بفرستم .
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۵م, ۱۳۹۰ ۱۵:۱۵:
کنجکاوی مان بالا زد، بفرستید.
[پاسخ]
لطفا ادرس ایمیل خودتون رو بفرستین.
[پاسخ]
شباهت هایی با بعضی از روستاهایی که دیدم داره به غیر از یک مورد .بازی با جمجمه!
عجب بچه های پر دل و جراتی هستن.
[پاسخ]
سلام انی کاضمی من علیرضا خیراندیش همون جوان ۱۵ ساله ای که عاشق تاریخ بود هستم و شما به وبلاگم به اسم هدیش سر زدید و به من ایمیل دادین که مدیر انجمن برهان – انجمن گفتگوی تاریخی و مذهبی تاریخ ما بشوم همان وبلاگ هدیش که امدید داخلش من هم به سبب نادانی و مشغله ی درس ها قبول نکردم و به تقاضای شما جواب ندادم. اما امروز وبلاگم پر بار تر و بهتر شده و اطلاعات من هم زیاد تر شده. من در انجمن هم عضو شدم با نام کاربری alireza7789. میخواستم کمکم کنید که بتوانم توانایی هایم را به اثبات برسانم و مدیر انجمن شوم . چگونه میتوان در انجمن مطلب گذاشت. ایمیل های شما هم مبنی بر دانلود کتاب روزانه به ایمیلم میاد. امیدوارم به من کمک کنید و مرا به یاد بیاورید . این هم متن کامل ایمیل شما به من. خبر می دهد که دیدگاه شما در نگاره یاد داشت یک پاسخ جدید دریافت کرده است
این دیدگاه شما است :
سلام میخواستم یه توضیح دقیقی در مورد همان پستی که میخواهم مدیریتش رو به عهده بگیرم و وظیفمو برام شرح بدید
این پاسخ به دیدگاه شما است :
درود. منظور ما انجمن برهان – انجمن گفتگوی تاریخی و مذهبی تاریخ ما – بود. که مدیریت آن را به عهده بگیرید، اگر کسی تخلف کرد ممجازات کنید، کاربران فعال را تشویق کنید، مباحث نابجا و مستهجن را حذف کنید. به عنوان مدیر انجمن همه کاری می توانید بکنید ضمن اینکه شما وقتی مدیر می شوید همه کار می توانید بکنید. جدا از آن تاریخ ما کاربران بسیاری دارد، وقتی اینجا پستی بزنید در مقایسه با وبلاگ شما بازخورد بهتری خواهد داشت. ضمن اینکه ما اینجا به شما اختیار تام می دهیم..
جزییات بیشتر در مورد دیدگاه خود و دیگران را میتوانید در نگاره اصلی، در این آدرس ببینید :
http://www.blog.tarikhema.ir/yad-dasht#comment-4671
لطفا به ایمیل پاسخی ندهید که دریافت نمی شود. با سپاس
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰م, ۱۳۹۱ ۰۹:۲۱:
درود.
لطفاً چند مدت در انجمن فعالیت کنید، مثلا یک ماه. بعد از یک ماه یک یاد آوری بهم بکنید، یک بررسی می کنم و اگر خدا بخواد همکاری خوبی خواهیم داشت که مثبت خواهد بود.
[پاسخ]
سلام انی قالپاق
چطوری خبری ازت نیست
چند تا از عکس های بچه های اخراجی رو هم بذار تو وبت
[پاسخ]
اینجایی که توصیفش کردی
کجاست؟
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۴م, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۸:
روستاهای اطراف ابهر : )
[پاسخ]
“مردم هنوز بوی قدیم میدهند. برف که می بارد هوا سرد و خشک است، شب ها از شدت سرما، نه آدمی پیدا می شود ماشینی. روز ها، همه چیز یخ زده است. ماشینها به سختی روشن می شوند. از خانه که بیرون می روی، تمام صورتت را هم که بپوشانی، چشمهایت در سرما خواهند ماند. صدا، صدای پیچش باد است و زوزه ی گرگها، درست مثل فیلم ها. راه که میروی باید حواست را جمع کنی. هیچ بعید نیست گرگی کمین کرده یا یک جوجه تیغی با تیغ های ۲۰ سانتی، زیر برف آماده پرتاب تیغ هایش باشد و تو ندانی. شب ها گرگ ها برایت لالایی می خوانند…”
آخ…
دلم برای ده خودمون تنگ شد…
[پاسخ]
سلام
بی انصافی کردی
چطور میتونی از دل مردم با اطمینان خبر بنویسی :
نه یاد خدا میکنند نه …
من هم بی انصاف نیستم و میدونم که در بعضی محیط های کوچیک اخلاقهای زشت میان مردم زیاد هست ولی نه به این تندی…
نه به این تندی که درباره ذهن مردم و یاد کردشون از خدا با اطمینان نظر بدی و ازش متن ادبی بنویسی طوری که انگار از سرزمین مردگان مینوسی!
مطمینم که در چند روزی که انجا بودی از بعضی رفتارهای مشمءز کننده ناآشنا با پرورش یافتگان محیط شهری منزجر شدی و همین باعث لبریز شدن صبرت و انفجار احساس انزجار از درونت بود شاید محیط و آب و هوا و نبود وسایل سرگرم کننده که تنهایی انسان رو از یادش ببره هم مزید بر علت شد تا تصور مواجه بودن با یک محیط مرده و افسرده در ذهنت تداعی بشه
ولی مطمینم که اگه چندماه پیششون زندگی میکردی نظرت تغییر میکرد
و کم کم میفهمیدی که اونها هم انسان هستند و شاید شاهد محبتشون هم میشدی
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۲م, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲:
می دانید من اینجا ۲۱ سال زندگی گرده ام !؟
من محیطی را وصف کردم که ۲۱ سال آنجا بودم و تقریباً هستم.
[پاسخ]